مسیرهای کشف
از این کتاب برو سراغ کشفهای بعدی
توضیحات
کتاب کهربا (در میان برف و فولاد خاطرات دهۀ پنجاه و شصتِ زرین شهر) نوشته سرکار خانم دریا صفائیان منتشر شده در نشر متخصصان.
ارسال تا ده روزکاری.
«کهربا: در میان برف و فولاد» روایتی است عاشقانه از خاطرات کودکی و نوجوانی در زرینشهر؛ شهری کوچک در سایهی کارخانههای فولاد و سالهایی که جنگ بخشی از زندگی روزمره بود. در این کتاب، دریا صفائیان از دل کوچههای برفی، حیاطهای مدرسه، زنگهای آخر کلاس و دفترهای مشق خطخورده، خاطرات نسلی را روایت میکند که میان دود کارخانهها، جنگ و آرزوهای کودکانه بزرگ شد.
راوی در این اثر، خاطرات زیستهی خود از زرینشهر را در قالب روایتی ادبی و داستانی بازآفرینی میکند؛ روایتی که هم سندی از زندگی در شهری صنعتی و سالهای پرتنش آن دوران است و هم سفری احساسی در حافظهی جمعی مردمانی که با خشکیدن رود، زخمی عمیق بر قلبشان مانده است. «کهربا» دعوتی است به قدم زدن در کوچهپسکوچههای زرینشهر، شنیدن صدای مداوم کارخانهها و پیگرفتن رد زایندهرود در زندگی کسانی که هنوز نگاهشان، بیاختیار، رو بهسوی آب برمیگردد.
روز آخر دبستان هوا بوی خرداد و امتحان و گرما میداد. دیوارهای کلاس از نقاشیها و نوشتههای بچهها پر بود و دفترها پر از یادگارهایی که از گوشه صفحه نوشته بودیم: «گل سرخ و سفید ارغوانی، فراموشم نکن تا میتوانی…» (نمکدان بینمک شوری نداره، دل من طاقت دوری ندارد…!) زهرا که پدرش در جبهه شهید شده بود، آن روز دوربینی آورد؛ مشکی و سنگین، با بند چرمی و دکمه نقرهای که وقتی فشارش میدادی صدایی ظریف و کوتاه مثل سرفه میکرد. گفتند بیاییم توی حیاط، کنار دیوار بزرگ مدرسه جلوِ درخت توت، عکس بگیریم . همه روپوش مدرسه پوشیده بودیم. کفشهایمان پُر بود از گِرد گچ و موهایمان زیر مقنعه که از آن سالها اجباری شده بود، اینقدر جلو و عقب رفته بود که گِرِه گره شده بود.
عکس گرفتن آن زمان، اتفاق مهمی بود؛ نه مثل امروز که هر لحظه میتوان هزار عکس گرفت و بعد انتخاب کرد. فیلم دوربین فقط ۲۴ یا ۳۶ فریم داشت و هر فشردن شاتر مثل خرج کردن یک سکه بود. باید میدانستی برای چه میگیری و چه کسی را ثبت میکنی. زهرا با دقت خم شد، فاصله را اندازه گرفت و گفت: «یکیتون دو تا عقبتر بره، یکیتون بشینه جلو… خوبه… حالا بخندین!» سپس اضافه کرد: «آماده؟ یک… دو… سه…» و فِلَش زد.
نوری سفید برای لحظهای روی صورتهایمان پاشید و همان یک لحظه شد یادگاری تمام سالهای دبستان.
ما نمیدانستیم تا مدتها بعد عکسها را نخواهیم دید؛ اما هرکدام مطمئن بودیم تصویرمان جایی ثبت شده؛ در جعبهای فلزی، در دل حلقهی کوچک فیلمی سیاه. وقتی عکسها چاپ شد شاید دو ماه بعد، در پاکتی قهوهای با گوشههای تاخورده، عکسها را آوردند. چندتا برای عید بود، چندتا برای سیزده بدر، چند تا از عروسی دخترعمو و یکی، فقط یکی، از همان روز آخر دبستان؛ در آن عکس، ما هنوز بچه بودیم. چشمهایمان پُر از امید بود و هیچکدام نمیدانستیم که بعد از آن، هرکداممان به سمتی خواهیم رفت و دنیا میان ما آرامآرام بزرگ خواهد شد.
نظرات (0)
اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “کهربا” لغو پاسخ

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.