از این کتاب برو سراغ کشفهای بعدی
کتاب رمبو نوشته جناب آقای عباس اسمعیلی سویری منتشر شده در نشر متخصصان.
ارسال تا ده روزکاری.
کافکا کارمند دون پایه اداره برق پراگ می گوید که صحبت کردن از هر چیزی به غیر از ادبیات مرا دلزده می کند. من هم فکر می کنم که نوشتن یک پیش در آمد برای معرفی کتاب رمبو همینطور باشد. مثلا چه چیزی باید بنویسم؟ یاد تبلیغی برای یک شلوار شش جیب افتادم که طرف می رفت روی پیک نیک روشن می نشست که نشان دهد پارچه آن شلوار ضد آتش است. همچنین به شلوار چاقو می زد که نشان دهد پاره نمی شود. لابد ما هم باید از این حرکات بزنیم و نشان دهیم که رمبو مجموعه ای از منطق الطیر عطار تا دوای درد آشفتگی در زمانه پساجنگ و یا بین جنگ ها را درخود دارد تا یکی دلش بخواهد که درمان شود و بعد بخرد و … امروز اتفاق جالبی برایم رخ داد. یک سگ پیر در بغل فنس اتاقک های ما در بیابانی در حوالی ساوه به ما پناه آورده است و گویی که این رابطه ای دو طرفه است و ما هم به او پناه آورده ایم. سگ ما خیلی پیر شده است و علیرضا براتی که فروتن ترین انسان روی کره زمین است و گویی همه چیز را می داند (لابد این فروتنی سبب شده است که خیلی چیزها به سوی او سرازیر شوند، خیلی چیزها) زخم قدیمی روی دماغ سگ پیر ما را نشان داد و گفت در کودکی روی دماغش سیخ داغ میکشند که بویاییاش ضعیف شود و بعد دیگر نتواند بوی سگ لاسو را تشخیص دهد و برود سوی کاری که انگار صاحبش آن را فقط برای خودش مجاز می داند. به راستی ممکن است که در مکاتب اسکولار که آقایان اینقدر ساختمانهایش را با سنگ های بزرگ ساخته اند نیز همین بلا را سر ما آورده باشند؟ من فکر می کنم که جوابش را می دانم. شما چطور؟ متاسفانه دوستان خیلی نزدیکم از جمله رولفو، برشت، رومن گاری، بوکوفسکی، اورول و احمد شعر ایران همه مرده اند و شانس آن را ندارم که برای رمبو بنویسند. مطمئن هستم که قبول می کردند. چرا وقتی نام این دوستان را بردم نام ارنست همینگوی جا افتاد؟ پیرمردی که همه همه مردم جهان می گفتند که بدشانسی او دیگر هیچ علاجی ندارد و لابد باید برود در آن جزیره کوچک در کوبا بمیرد. پیر شده است دیگر. دوره اش تمام شده است. پیرمردی که ترفندهای زیادی می دانست و همه چیز در صورت او به غیر از چشمانش پیر شده بودند. غذا نخورده بود و در پاسخ پسرک می گفت که خورد است و پسرک می دانست که او خیلی وقت است که دیگر آهی در بساط ندارد، همانطور که آن بادبانهای رفو شده قایق ماهی گیری اش گواه همین بودند. بدون شک همینگوی برای کتاب رمبو چیزی می نوشت. حالا که همه دوستان ما مرده اند معلوم نیست چه بلایی سر ما خواهد آمد. سرنوشت ما درست مثل خواهر خوان رولفو خواهد بود. لابد همینگوی مثل ویساریون بلینسکی آغاز می کرد: “بدون شک ما همه شاهد حضور یک گوگول جدید در ادبیات خواهیم بود”. “همه کارم زخودکامی به بدنامی کشید آخر …”
در جایی از رمبو چنین آمده است: بعدها وقتی که مدیر دبستان آن ها اولین چک را توی صورت رمبو خواباند، رمبو همه چیز را تعریف کرد. همه چیز را لو داد، بی اینکه هیچ مکثی کند. آقای مدیر مثل همۀ مدیرهای موفق جهان و مدیرهای ناموفق جهان از حسن بن موافق تا علی جراثقال به معاونش گفت این ها خرجشان فقط یک چک است. ظفرمندی مدیرها پایانی ندارد. در جایی دیگر نیز آمده است که:
ما به دنبال کدام حس قدیمی می گردیم که این جور به سس ها وابسته هستیم. کدام زن در کدام لحظه از تاریخ برای ذائقۀ کدامین مردش بود که به سس ها فکر کرد و به ادویه ها که به گوشت مردار بزند تا شویش جان بگیرد. تا شوی بتواند دوباره دست بر زانویش بزند و بلند شود و برسد به جایی که بتواند بنشیند که آب می گذرد، بلبل در جایی دوردست ترانهای نزدیک را بخواند و بعد آفتاب از توی شاخه های بید مجنون بتابد. سپس زن به نوبت سرزدن به مرد از راه برسد که نفس نفس میزند که صورتش گر گرفته است که باد بوزد که شاخه های بید مجنون حرکت کنند که تلألو آفتاب بر صورت زن روشن و تاریک شود و مرد دوباره بیشتر عاشق شود.

دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.